تبليغاتX
خدایا دلخوش به سکوتم
به سراغ من اگر مي‌آيي پشت هيچستانم
 مردگان...
در نیست
         راه نیست
شب نیست
         ماه نیست
نه روز و
         نه آفتاب،
ما
  بیرون زمان
             ایستاده ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌های مان.

هیچ کس
         با هیچ کس
                 سخن نمی گوید
که خاموشی
          به هزار زبان
                  در سخن است.


در مردگان خویش
                نظر می‌بندیم
                         با طرح خنده‌ای،
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی هیچ
خنده ای!

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه دهم اردیبهشت 1390  |
 دلتنگی...

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389  |
 

آسمون كاش كه مي‌شد بپرم

تو دل آبي تو خونه كنم

كاش...

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه شانزدهم بهمن 1389  |
 سكوت سرشار از ناگفته‌هاست...

دلتنگي‌هاي آدمي را باد ترانه‌اي مي‌خواند

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد

و هر دانه‌ي برفي به اشكي نريخته مي‌ماند

سكوت سرشار از ناگفته‌هاست

از حركات ناكرده

اعتراف به عشق‌هاي نهان

و شگفتي‌هاي بر زبان نيامده

كه در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من...

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه سوم آذر 1389  |
 

شب ندارد سر خواب

شاخ ماءيوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشه‌ي در مي‌سايد

من ندارم سر ياءس

زير بي حوصلگي‌هاي شب از دور آ دور

ضرب آهسته‌ي پاهاي كسي مي‌آيد...


|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه یکم مرداد 1389  |
 دل ديوانه تنها دل تنگ...

سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن اي خسته درين بغض درنگ

دل ديوانه تنها دلتنگ

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است

ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389  |
 زمستان بلند...

در زمستان بلندی كه گذشت، قلب من در قفس جسم،

قدمی مانده به دیوار عدالت پ‍‍ژمرد، و به قانون طبیعت خندید.

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389  |
 اي كاش...

آنكه مي‌گويد دوستت دارم

دل اندوهگين شبي است

كه مهتابش را مي‌جويد

اي كاش عشق را زبان سخن بود

اي كاش...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389  |
 دعا...

اگر يادتان بود و باران گرفت

دعايي به حال بيابان كنيد

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389  |
 دلتنگي...

انگار پاي ثانيه‌ها لنگ مي‌شود          وقتي دلي براي دلي تنگ مي‌شود

انگار روزگار جدايي خبر نداشت          من زود زود زود دلم تنگ مي‌شود

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389  |
 چه سخت، ولي بايد رفت

امشب،‌عجيب تنهايم، ولي تنهاتر از من نيز هست، و او خداست.

آغازگر سفري شدم كه نمي‌دانم پاياني هست اين سفر را، سفر به ناكجا، سفر به آنسوي دنيا، خدايا دستانم تنهاست و تنها دستان تو را مي‌خواهد، پس مرا ياري كن كه پاهايم در قير شب نماند، و قلبم در انتهاي وجودم بي آنكه بدانم دوست داشتن يعني چه، نميرد.

اشك رازي ست

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگوئي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني . . .

من درد مشتركم

مرا فرياد كن.

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه هاي ترا دريافته ام

با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته ام

براي خاطر زندگان،

و در گورستان تاريك با تو خوانده ام

زيباترين سرودها را

زيرا كه مردگان اين سال

عاشق ترين زندگان بوده اند.

دستت را به من بده

دست هاي تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي گويم

بسان ابر كه با توفان

بسان علف كه با صحرا

بسان باران كه با دريا

بسان پرنده كه با بهار

بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد

زيرا كه من

ريشه هاي ترا دريافته ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست.

گفتگو با دل

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه هفتم آذر 1388  |
 قاصدک...

قاصدک!

هان٬ چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما٬اما٬ گرد بام و در من بی ثمر می گردی!

انتظار خبری نیست مرا...

قاصدک!

در دل من٬ همه کورند و کرند!

قاصد تجربه های همه تلخ٬ با دلم میگوید

که دروغی تو دروغ!  که فریبی تو فریب!!

قاصدک!

راستی آیا رفتی با باد؟

با تو ام٬ آی کجا رفتی؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز٬

در دلم می گریند...

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه ششم شهریور 1388  |
 عقل و عشق...

جاذبه خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن. . .

عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن . . .

و این هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود. . .

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 دوستي...

من گمان مي‌كردم
دوستي همچو سروي سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه مي‌دانستم
هيبت باد زمستاني هست.
من چه مي‌دانستم
سبزه مي‌پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي‌زند از سردي دي
من چه مي‌دانستم، دل هر كس دل نيست
قلبها صيقلي از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه‌اند،
سخن از مهر من و جور تو نيست، سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 ديدار

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است...

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است...

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها،

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی ...

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

و در ایوان من دیریست

در خوابند،

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من٬

بیا ای یاد مهتابی !

دلم تنگ است...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 ياد...

شيشه‌ي پنجره را باران شست،

از دل تنگ من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست.
|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 Fear Or Love - Which is Your Driving Force (شايد آخرين حرف)

Fear and Love are two of the most basic and powerful human emotions. As they spread from person to person, they can inspire such extremes of behaviour as killing one another or dying for one another. Considering that the fundamental importance of love is so widely agreed upon, it is remarkable how many organisations seem dedicated to promoting its opposite: fear.

 

"There is no fear in love: true love has no room for fear."
|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه ششم آبان 1387  |
 مرگ پایان کبوتر نیست...

 

خداوندا دیگر تاب زیستن نیست

پس کی می رسد تنها لحظه ی خوشبختی من

آنکه خود دانی.            

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 برای تو ...

چه زیباست به خاطر تو زیستن برای تو ماندن به پای تو مردن و به عشق تو سوختن، و چه تلخ و غم انگیز است، دور از تو بودن، برای تو گرستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن، ای کاش میدانستی بدون تو، مرگ گوارا ترین زندگیست، بدون تو و به دور از دست های مهربانت، زندگی چه تلخ و ناشکیباست، ای کاش میدانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش میدیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد. 

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 تولد...

آرزو مي كنم به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

                                                       تولدت مبارک...(۱۰/۴/۸۶)

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم فروردین 1386  |
 سکوت(هیس...)

همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

                                                                                               حامد-سیاهی

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 بدرود...

 

تورا به خدای تمام جاده های نیامده می سپارم تا سزاوار مهربانی دستان باد باشی.....بدرود

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385  |
 جهنم سرگردان...

شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم
و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.

                                                                             حامد-سیاهی

 

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385  |
 انتظار...

همیشه بهار که می آید زمین دلم با رویش دانه های زیر خاک  زیر و رو می شود. این منی که تا دیروز زمین دلش پر از یخبندان زمستان بود کم کم گرم می شود و کلام از میان دانه های تازه رسته رشد می کند و بیرون می آید...

بهار که می آید دوباره این تن سرد و خاموش با تابش خورشید گرم می شود، جان می گیرد و دوباره نبض دلتنگی در رگهایش جاری می شود...

بهار که می آید چه بیهوده انتظار می کشم که همه چیز نو شود، عوض شود و لباس کهنه دلتنگی جایش را به رخت تازه دیدارهای گرم بدهد!... که این سرنوشت من است... انتخاب سرد من است که حتی با آمدن بهار هم گرم نمی شود!

بهار که می آید دل تنگی ها یکسال بزرگتر می شوند و مثل شراب رسیده  یکسال کهنه تر! ناب تر! تلخ تر و مستی آورتر!

هر بار که بهار می شود هزار وعده می دهم که بهتر می شود، از دل می رود، عید می آید، همه چیز سبز می شود، دل من هم سبز می شود، فراموش می کند، گشاده می شود... اما دریغ از اینهمه بهار که گذشته است و این دلتنگی ها که درمان نمی شود... درمان نمی شود...

و باز هم ما بیهوده در انتظار غباری بی سوار نشسته ایم و چه بیهوده می پاییم این عبث را...

                                                                               حامد-سیاهی

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 رفیق...

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !

باکي نيست ...

به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه این روزگار برام راحتتر بشه.

اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...

يک نخواستن، هيولايي بسازه که حالا حالاها کابوس شبهاي رخوت و خستگي من باشه. 

شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده.

همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.

نخواستن براي بيرون رفتن و رها کردن چیزهایی که دوسشون داریم.

خب کم کم ما هم رفتنی شدیم، خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

اينبار هم تنها

تاريكم، ميدانم... سرد شده ام، ميدانم.

دلم گرفته...... خيلي.....

 

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 دورها آوایی است که مرا می خواند...

 

                                      خيلي وقت بودم دلم ميخواست بنويسم.
                         
اين روزها خيلي سريع ميگذرند. تندتر از هميشه.
                         جاي همه واقعا خالي ... چند روز پيش، دلم خيلي گرفته بود.

                                              بيشتر از هميشه.

                                              و امن  ترين جا زيارتگاه فروغ بود.
                                         هوا سرد بود و باد و هجوم خالي اطراف.
                       گاهي هم اگر ماشینهایی كه به فاصله چندمتري آرامگاه فروغ كار ميكردند

                                             ساكت ميشدند، سكوت هم ميامد.
                                   سكوتي كه در آن ضيافت آهن و آجر، عجب غنيمتي بود

                                              براي شنيدن شعرهايش كه ميخواندم.

                        باز هم کسی نیست که دستهای سرد منو یاری کنه و باز هم تنهای تنها

                                                         میان هجوم خالی اطراف...

                                                                                                      حامد-سیاهی

 

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه دهم شهریور 1385  |
 می روم اما این بار تنها...

می روم اما این بار تنها...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385  |
 نازنین ...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت

   کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد  

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

خرمن سوخته ما به چه کارش می‌خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند

آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

رفت و از گریه طوفانی‌ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385  |
 غروب...

من خسته‌ترين واژه ملموس غروبم، كاش در اين وسعت سبز يك نفر درد مرا مي‌فهميد.

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385  |
 یه خدا...

همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم، برام کافيه

چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش هواخوري و توي اين فاصله پکي به سيگار بزنم و چندثانيه اي از عمر دود شده رو ، ساکت و آروم به باد بدم.
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 
 
بالا

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس