سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است
ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
|
+| نوشته شده توسط
حامد در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389
|